به شرط اطاعت - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:37
این طرف وآنطرف میپریدند.به محض آمدن مربی ،با شوق بسیار، مودب جلوی سن قرار گرفتند.مربی با نازو نوازش آغاز کرد.بعد با حرکت دستهایش فرمان میداد و آن دو، بی هیچ مقاومتی هرچه میگفت را اطاعت مینمودند.میچرخیدند، میرقصیدند، برای حضار دست تکان میدادند، نقاشی میکشیدند، تا
لا اله الاالله - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:37
لا اله الا الله ،محمدا رسول الله ،علیا ولی الله این صدای پیچیده در کوچه است که یادآور نزدیکی حضرت ملک الموت شده.بیرون را نگاه میکنم ، بدنی بی تحرک ،بی اختیار،ناتوان ،با دستانی کوتاه از این دنیا، بر دستانی حرکت داده میشود.او را میبرند و من شاهد هستم به رفتنش ،همچنان خیره بی کوچه مانده ام، صدای برنا
پایان قصه میگفت ۵ - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:37
بگو آخر داستان را بگو، رنگ رخساره ات که چندان گویای سرخوشی ات نیست.گفت:( آاااه...دلهره های پی در پی.آن چهره ی دلربای فرهیخته کم کم تغییر میکردبه مترسک عذابی شبیه میشد که نبودش غصه و بودنش اندوه گناه بود.تصورم درباره ی آدمیتش اشتباه بود.توقعاتش ...دوست دارم بگویم انسانی بود ومن اشتباه کرده بودم که فر
میگفت۶ - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:37
میگفت:بیتابمبیقرارهردم و هر لحظه افسوس از دست دانش بر دلم سنگینی میکندرفت که رفت ..آنهمه خاطره ..آنهمه دوستت دارم ..آنهمه تا آخرِ عمرتورا دوست خواهم داشت...آنهمه عزیزم...همه راگذاشت و رفت ..بایک خدانگهدار پایان قصه به تلخی تمام شد؟غمگینم از اینهمه سردی...از اینهمه بیمهری ...باور نمیکنم. دروغ گو نبود
هرگز(در پاسخ به نوشته ی دوستی است که نشان از افسردگیِ ناشی از یک بی وفایی داشت) بیربط به میگفت ۶ - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:37
نه ،هرگز ،وابسته به غیر،هرگز.نه..دختر یعنی نبض حیات.یعنی بمبِ احساس..یعنی گنجینه ی عشق الهی..یعنی توانمندی های نایاب..یعنی آغوش پاک برای کودکان قدو نیم قد که مامنی جز او ندارند..دختر یعنی بوی عشق..یعنی آمال و آرزوهای یک مردِ زندگی که با عشق او هر لحظه را سپری میکند تا به آشیانه ی آرام قدم بگذارد.آن
میگفت ۷ - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:37
نمیشود دل بکَّنَم..در هر اپلیکیشنی که میچرخم و کانتکتهایم را میبینم یک طوری بُلد شده که یکباره دلم آشوب میشود.همه یک طرف هستند، او یک طرف.همه آدمهای اطرافم از دوست و اشنا و فامیل نسبی و سببی و همکارو همکلاس و غیره...همه در یک کفه ترازو هستند و او به تنهایی در کفه ای دیگر...شاید حتی کفه اش سنگینتر..ش
#آزادی#شهید#امام#بیان - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:37
متاسفم....واقعا برای سرزمینی که درش زندگی میکنم متاسفم..برای مردمی که خون دادند تا مثل سرورم سالار شهیدان آزاده باشند متاسفم...برای شعارِ اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید ...برای امامم برای اهداف و آرمانهایش...برای خودم...برای اصلاحات و برای اصولم متاسفم... اصولم را پیامبرم شکل داد و به خرافه کشاند
میگفت ۸ - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:37
چطور سکوت کنم؟معروفم به گفتناز قول من میگویند که میگفت:....من اکنون بخاطرِ مشغله ات سکوت کنم،ندای درونم را چه؟نمیشنوی؟انقدر دوری...؟من که هر لحظه تو را میخوانم...من که هر شب درآغوش تو چشم میبندم و صبح با بوسه های تو چشم میگشایم و در تخیلم که نه، در واقعیتِ حیاتم تو حضور داری....من؟من چگونه ساکتی هست
میگفت ۹ - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:37
غمگینمافسردهدلهره امانم را بردهحالم خوب نیستبدون تو تاب زندگی ندارمکاش کمی درک میکردیاولین و آخرین عشقم!عشق را با تو تجربه کررمچقدر بی موقع حضور یافتی کنارمبزرگترین امتحان زندگی ام!کاش قلم پایم شکسته بود و به آن دانشگاه دور نیامده بودمدلتنگتم ترسوی بی مهرمکاش میفهمیدیکاشمن بدون تو چکنم؟زندگی برایم ب
مسابقات قرآن - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 11:43
بعداز حمد و ثنای خداوند روزهاو روزها از سالهای سالهای عمر در راه ومسیر قرآن گذشت و میگذرد ان شاالله...هرگز مغبون نشدم ....چه روزهایی در مسابقات کشوری در مقاطع دانش آموزی ،دانشجویی و استادی با امکانات کم و زیاد ،شرایط خوب و بد،همسفران بساز ونساز ،شبهای بیداری تا صبح و بحثهای تجویدی و صوت ولحن و تفسیر...
برای پسرم - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 11:43
بعداز حمد وثنای پروردگار برای تو مینویسم ای کودک کوچکم!گل باغ زندگی ام!تو که دستان کوچک و پر مهرت بر صورتم گرما بخش زندگیست و عشق پاکت انگیزه و امید ادامه مسیر دنیا....تو که بی هیچ توقعی عشق می ورزی و بی هیچ شرطی دوستم داری!علی مادر...عشق خالصانه ام به توست که ذرات وجودت از وجودم سر ریز گشته و حس پا...
خطای آدم - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 13:11
خطای آدم ای وای از خطا...ای وای از وسوسه....ای وای از هرآنچه دورکرده ومیکند ما را از اصل و حقیقت....ای وای از معصومیت از دست رفته....این روزها غمگینم...نه بخاطر دوستی که از دست دادم و تا چندی پیش در اندوهش زار میزدم و هنوز هم ....نه بخاطر فرازو نشیب زندگی.....ونه بخاطر هیچ چیزی غیراز ....غیراز سوختن...
فرشته بی بال - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 11:38
بعداز حمدوثنای پروردگار ... همت که بود؟ستاری ؟بابایی....و....همه شهدایی بودند که جان خودشان را برای این مرزو بوم ودین دادند تا ما آزادانه نفس بکشیم و دینداری کنیم .....درس بخوانیم وپیروزمندیمان راجشن بگیریم واسطوره بسازیم و بزرگراه را به نام اسطوره ها بنامیم و افتخار کتیم به شهدایمان...قرین رحمت حق ...
پله پله - تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 1:14
ونمیدانم چه حس غریبی است ...رقابت؟حسادت ؟غبطه ؟هرچه هست خوب نیست..ترحیح میدهم مسیر زندگیم را پله پله بدون وقفه ونه حتی دوپله یکی طی کنم...دوست دارم در هر پله خوب پله را ببینم و درک کنم و بدون معطلی بیهوده بر فراز پله بعدی موفقیت را جشن بگیرم و از آنجا به پله بعد...اگر دوپله یکی شود لذت یکی را از دست...
ایام به کام - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:25
بعداز حمد وثنای پروردگار... چه شبهایی است این شبها... غریب و عجیب... شاید اگر آینده ای باشد ...شاید اگر به پیری برسم...شاید اگر نوه دار شوم برایش بگویم.... بگویم که عزیرم... ایام به کام نخواهد بود....تا بخواهی کام بگیری از ایام ،روی میگرداند این جوانک بی مرام......ایام به کام نیست در این دورانی که ص...
محبوب من - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:25
بعداز حمدوثنای پروردگار خداوندا....محبوب من ... چقدر بزرگی...چه لذتی میبری از اینکه خدایی...چقدر لذت بخش است وقتی میشود به کسی عشق ورزید....وتو بینهایت این را چشیده ای....لذت عشق ورزی وروزی رسانی....خدای من...وقتی دستان کوچک کودک خردسالم را که تنها مرا میشناسد در دستانم میگیرم سنگینی مسئولیتی عظیم ر...
پرواز - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:25
.....چه زیباست...چه رفیع وبا شکوه است این شوق...شوقی که هرچه میگردم مضاف الیهی جز پرواز برایش نمی یابم...شوق پرواز ...برفراز واژه واژه های این کلام وحی گون....هرلغت پله ایست برای اوج گیری...برای پرواز... ..الحمدلله الذی لایبلغ مدحته القائلون ولا یحصی نعمائه العادون وچه زیبا ورفیع است کلام مولا در با...
خاطره ای قدیمی - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:25
جمعه حدودا بعد از غروب یک شب بهاری بود... تاریخ 30/1/94 .....حوالی 9 شب سرو صدای زن وشوهر واحد پایینی رو شنیدم...مضطرب شده بودم ...من وبچه ها تنها بودیم ...به خانم همسایه روبرویی گفتم تا اگر میتونه بره ببینه چه خبره...به نظرم میومد باید کسی مداخله کنه...ولی اونم تنها بود..بعداز اون.... دعوا ارام شد ...

برچسب‌های مرتبط

مسابقات قرآن | مسابقات قرآنية للأطفال | مسابقات قرآنية | مسابقات قرآن پیام نور | مسابقات قرآن و عترت | مسابقات قرآن دانشجویی | مسابقات قرآنی اوقاف | مسابقات قرآن و معارف اسلامی | مسابقات قرآن دانشگاه پیام نور | برای پسرم