بگو آخر داستان را بگو، رنگ رخساره ات که چندان گویای سرخوشی ات نیست.
گفت:
( آاااه...
دلهره های پی در پی.
آن چهره ی دلربای فرهیخته کم کم تغییر میکرد
به مترسک عذابی شبیه میشد که نبودش غصه و بودنش اندوه گناه بود.
تصورم درباره ی آدمیتش اشتباه بود.
توقعاتش ...
دوست دارم بگویم انسانی بود ومن اشتباه کرده بودم که فرشته انگاشته بودم ولی حقیقت این نبود. توقعش در شان انسان نبود.ومن دخترِ دلباخته ی ساده که از وقتی چشم باز کرده بودم کتاب دیده بودم و درس با اینکه حالا معلمی بودم برای خودم،ولی به خواسته هایش...
کم کم روابط به همین خلاصه میشد.وتا تقاضایی دیگر بدرود بود.احساس افسردگی میکردم ، احساس پوچی، گنگی، بیخودی.
عشق این بود؟
فدای خواسته هایش بودم بلکه کلامی عاشقانه از بین لذات زودگذرش بشنوم.
همان ها را هم دریغ میکرد تا عطشم بیشتر شود.
تبدیل شدم به یک ربات ، سرد و بی روح.اگر تقاضای هم کلامی و مهر و محبت وووو میکردم متهم بودم به زیاده خواهی واگر رد تقاضایش مینمودم محکوم بودم به قهر.
روزها براین منوال میگذشت و روز مره ام در انتظارش میگذشت و دریغ از خبری تا اگر هر چندروزی به تقاضایش میرسیدیم و...دوباره و دوباره
دریغ تا تقاضا ... تقاضا و دریغ...
به خودم گفتم کجاست دخترک فرشته گونِ چالاک ؟
با تمام قوا تصمیم به ادامه حیات گرفتم..هرچه باداباد بدتر ازاین که نمیشود ، هیچ چیز ارزش لحظه های شادبودنم را ندارد باید زندگی کنم بی او وبی بار گناهانی که هر روز بیشتر بشود آنهم بدون هیچ آینده ای.
اگر عشق این است باشد برای دیوانگان.ترجیح میدهم عاقل باشم و لحظه هایم را زندگی کنم.
اینبار دربرابرتقاضایش قد راست کردم و
گفتم : نه.
گفت: خدانگهدار.)
✍مریم صدر
برچسب:
نویسنده: نرگس اسماعیلی
تاريخ: دوشنبه
22 خرداد
1396 ساعت: 16:37