خودم آمد به سراغم در خواب
گفت از وقتی مُردم چطوری؟
چه میکنی؟
مانده بودم چه بگویم
اشکم آمد
گفتم تو بگو چطوری؟
تو و خاطراتش باهم در یک مزار دفنید
باهم چه میکنید؟
گفت عشق و حال
مرگ با خاطراتش هم شیرین است
در عالم مرگیدن که شب و روز و لحظه و ساعت نداریم، من و خاطراتش دائم باهمیم
گفتم ولی من سرگردانم
بی تو
بی او
بی خاطراتش
میشود من هم هم مزار شما شوم در مرگیدن
گفت : پس زودتر پیاده شو
من که رمقی نداشتم
اختیاری نداشتم
خودم مرده بود
فقط جسمی بیجان بودم در جِسمستانِ اجسام
چشمهای مبهوتم را بازکردم و بستم
به خودم و خاطراتش پیوستم
#مردن#خاطرات#خودم#مرگیدن#پیوستن
✍مریم صدر
برچسب:
نویسنده: نرگس اسماعیلی