آفتابِ ترسو - تاریخ: 1397/4/21 ساعت: 20:02
واقعیت این است: آفتاب گردان در ابتداء دانه ی سیاه خشکیست برحسب اتفاق یا اختیار در دل خاک ، باید آفتاب بتابد و آب نرمش کند و آفتاب بتابد و آب نرمش و آفتاب و آب و آفتاب و آب و....تا بروید و رشد کند و قد بکشدو قد بکشد و قد بکشد و شکوفا شود و آنگاه آفتابگردانِ آفتابِ عشق شود.  آفتاب اگر آفت
پناهنده - تاریخ: 1397/4/21 ساعت: 20:02
باز پناهنده ام به نوشتار در نیمه های شب . چه خوب شد در این دنیای بیسوادی لا اقل سواد نوشتن دارم تا دراین صفحه که خواننده ای هم ندارد برای ارواح بنویسم بلکه سبک شوم . روزی روزگاری سرشار بودم اما اکنون تهی . سرشار از علاقمندیهای مختلف که همه اش ناکام و ناکارامد . همه را دور میریزم در این شب تار که نه ...
باد - تاریخ: 1397/4/21 ساعت: 20:02
به باد گفتم از جانبم برتو بوزد شاید دلتنگم شوی و باز آیی ،  از جانب تو وزید و خرابم کرد بسکه بی مرام بود. + نوشته شده در شنبه نهم تیر ۱۳۹۷ ساعت 17:14 توسط مریم سادات صدر  |  Let's block ads! (Why?)
می گفت ۲۰ - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 15:18
غمگین بود .تعارض چشم و لبش فاحش بود.لبش خندان و چشمش نالان.گفتم سرریز شو، بگو، سبک شو.بی درنگ ریخت، اشکش ، قطره های ناب و زلال از چشمان سیاه فرو می افتاد ، تند تند و بی وقفه.سکوت کردم .دقایقی براین منوال گذشت .بعد از مدتی با صدای لرزان گفت کاش باخودش حرف میزدم.گفتم اکنون من ، او هستم.بگو هرچه میخواه...
میگفت ۲۱ - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 15:18
دیشب که با تو چشم بستم در خیالم، با توچشم گشودم در خوابم .شنیدم دوستم گفت : جای تو بودم لحظه ای درنگ نمیکردم ، بله را میگفتم.بعد شنیدم دخترکی گفت: چه عروس زیبایی شدی !با لباسی که عروس نبود،چشمانی که اشکِ عشق درَش شعله میکشید و بغضی که مخفی بود روبروی تو نشسته بودم ، در اتاقی که نه اتاقِ اکنونِ تو بو...
میگفت ۱۹ - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:49
نشسته ام گوشه اتاقمرور میکنمهرلحظههر کلامهر حرف از حروفی که از لبانش خارج شد رامرور میکنم کوتاه سخنانی که به ندرت وسختی ازاوجاری شدمرور میکنم لحظاتی که دل در دلم نبود تا بر سر در گوشی اندرویدم بنویسد ، عشق ایز تایپینگ.مرور میکنم کلیپی از شعر که برایم فرستاده بوداگر به باده مُشکین دلم کشد شایدکه بوی ...
می گفت ۱۷ - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 16:24
هرچقدر هم که عاشق باشم بیش از این از عزت نفسم مایه نخواهم گذاشت.تو به مثابه جلادی شدی که لحظه هایم را سرمیبُری.پیر شدم در فراقت.حتی تلاشی برای کوتاه کردن این فاصله از تو ندیدم.اگر ذره ای دوستم داشتی منی را که مملو از عشق بودم به منِ مملو از خشم بدل نمیکردی.تو شکنجه گر خوبی هستی شغل جدیدت مبارک.شکنجه...
میگفت ۱۸ - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 16:24
ممنونمبسیار ممنونمکمک بزرگی به من کردیبا بی توجهی ها و بی مهریهایت کمکی کردی که هزاران کتاب در باب اخلاق ناپسند مردان نمیتوانست به من بکندچنان کمکی کردی که هیچ مشاوری نمیتوانستهیچ درس معارف و دانش خانواده و آئین زندگی ای نمیتوانست مرا از منجلاب دروغین عشق بیرون بیاورد.ولی تو به تنهایی این کا را کردی...
پریشانی - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:10
نیمه شب استبرنامه ی زندگی دگرگون شده روزها خوابیم و شب بیدارروزهای بلند و داغشکمهای نالان و لبهای عطشان و افکار پریشانشاید سالهای پیش معنوی تر بودم که تحملم بیشتر بودشاید جوانتر بودمشاید عاشقتر بودمو هزار شاید دیگراکنون مینویسم، حس و حال مضطرب و پریشانم راحس و حال نه چندان روبراهخستهبلاتکلیفو مشابه
می گفت ۱۳ - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:10
خودم آمد به سراغم در خوابگفت از وقتی مُردم چطوری؟چه میکنی؟مانده بودم چه بگویماشکم آمدگفتم تو بگو چطوری؟تو و خاطراتش باهم در یک مزار دفنیدباهم چه میکنید؟گفت عشق و حالمرگ با خاطراتش هم شیرین استدر عالم مرگیدن که شب و روز و لحظه و ساعت نداریم، من و خاطراتش دائم باهمیمگفتم ولی من سرگردانمبی توبی اوبی
#شر#آتشسوزی#تجربه#آتشنشان - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:10
امروز از نزدیک آتشنشان دیدیم.تجربه جالبی بود ولی اگر این تجربه را کسی در زندگی نداشته باشه از نظر من اصلا چیزی را از دست نداده.امروز یک بسته سفت و محکم در ذهنم گشوده شد.البته اصلا دلم نمیخواد بسته های اینچنینی دیگر ذهنم هم باز بشه. بچه ها خواب بودند.من مشغول خواندن کتاب عقل واعتقاد دینی نوشته مایکل
میگفت۱۴ - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:10
جنازه ها هم حرف میزنندمکالمات ذهنی ام تمام نشدنی اند.خسته شدم از اینهمه گفتگوی کذاییهم میگویم و هم میگویمبجایم و بجایش_سلام_سلام_خوبی؟این دفعه در جوابش سکوت میکنم حتماقطعا تا چندساعت جواب نمیدهم، شاید دلم خنک شود، نه ، زود میگویم: چه خوبی؟نه، میگویم: به خوبی شما، نه، اه ..میگویم: معمولی ام، این خوب
مبارزه - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:10
این روزها کمی مشوشمدلیلش نامعلوم استولی قطعا یک جای کار ایرادی داردمعتقدم انسان بطور طبیعی و بر سبیل فطرت هم بی دغدغه است و هم بی اضطرابآرامش محض از آنِ کسانیست که ساده و بی ایراد می زینداین اعتقادم را دوست دارمکشف اینکه چه چیز آرامش من را برهم زده کار دشواری نیست، قطعا کشفش خواهم کرد ، اما آنچه مرا
آب درمانی - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:10
آب کمی سرد بود امروز برخلاف روزهای قبل.اما حضور خانمهای مسن و بازنشسته طبق معمول پررنگ بود.خانمهایی که عمری زحمت کشیده بودند و شسته و رُفته بودند و برخی خسته از کار بیرون و منزل حالا که درد مفاصل و استخوان بهشون فشار آورده بود یادشون افتاده که بیان و آب درمانی کنن.خدای نکرده فکر نکنید تو آب ورزش و ن
آواز - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:10
قلمم خشک شدهقلبم سنگینمدتیست الهامی ندارمدرباب سیاست که خیری نیستدرباب عاشقی بدتردر باب معضلات اجتماعی قلبم مجروح وخستهدرچه باب بنویسم که بیان رقت قلبم باشد؟..آنهم جایی که قساوت همه جارا گرفته و قلب من نیز...درمیان تمام این کشمکشها این روزها پناهنده شدم، به علاقمندی ای که سالهاست از آن غفلت کردم، آو
میگفت ۱۵ - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:10
هرچقدر بنشینم و به عکست زل بزنم دراحساسم توفیر نمیکند.این روزها قلبم برایت نمیتپداین روزها سردیِ خاصی نسبت به تو دارمسردی شبیه نفرت.بیخود نخندعکس های نمایه در اپلیکیشنهایت را رنگ برنگ تغییر مدهدیگر لبخندت برایم دلربایی نمیکندوقتی لبخندت را برمن دریغ کردی دیگر از دورهم برایم فریبا نیست.من و خاطرات مد
میگفت ۱۶ - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 10:10
شاید در آینده خیلی دوردر آن روزهایی که خیلی بزرگ شده باشم،آن زمانی که نوه ها و عروسها و دامادهایم دورم جمع شوند و از خاطرات گذشته ام بپرسند،آن روز از لابلای ورق پارهای نیم سوخته و خاک گرفته ی ذهنم تو را بیرون بکشم، تو را ولبخندهایت را، تو را و خاطرات مدفونت را . نمیدانم آیا منِ مدفون راهم بتوانم بیر
میگفت۱۰ - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 19:53
ای وای من..هر ذره ی اندامم در تماس اندامت چنان مست شد که هرلحظه در فراغت فریاد میزند و تو رامیخواند،گرمای تنت را طلب میکند.مدام بازخواستم میکند که کجاست گرما بخشم.؟ احساسم با نگاهت چنان پُر گشت که خالی کردنش جزء امور محال گشته، دائم نگاهت را طلب میکند و بازخواستم میکند که کجاست غنی سازِ وجودم؟گوشم ب
میگفت ۱۱ - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 19:53
شب، صبح میشود و تووووووصبح،شب میشود و توووووووهمچنان صامتیروزی فراموشت خواهم کردوآن روز روزی خواهد بود که انقدر بزرگ و قوی شوم که از هر مردی وارسته شومفعلا وابسته اموابسته و دلبستهولی بزرگ خواهم شدانقدر که تو برایم کوچک شویمثل تمام آنانکه اکنون برایم کوچکندوتنها آرزوی لحظه ای با من بودن را دارندبزرگ
می گفت ۱۲ - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 19:53
چه محاوره تلخی داشتیم آخرین بار..بعداز ۱۰،۱۲ روز بی خبری و طبق معمول دلخوری.من:سلامتو: سلاممن: خوبی؟تو : معمولی ام، تو چطوری؟من: هنوز مضطربی؟تو : اینروزها چه میکنی؟من : روزمرگی ، تو چه؟تو : کارهای بیهودهمن:رابطه ما تمام شده؟تو:دوستیم.من: قبلا چه بودیم؟تو: ..سکوتمن: چرا ؟تو: میترسممن:از چی؟تو : از

برچسب‌های مرتبط

مسابقات قرآن | مسابقات قرآنية للأطفال | مسابقات قرآنية | مسابقات قرآن پیام نور | مسابقات قرآن و عترت | مسابقات قرآن دانشجویی | مسابقات قرآنی اوقاف | مسابقات قرآن و معارف اسلامی | مسابقات قرآن دانشگاه پیام نور | برای پسرم