چه محاوره تلخی داشتیم آخرین بار..
بعداز ۱۰،۱۲ روز بی خبری و طبق معمول دلخوری.
من:سلام
تو: سلام
من: خوبی؟
تو : معمولی ام، تو چطوری؟
من: هنوز مضطربی؟
تو : اینروزها چه میکنی؟
من : روزمرگی ، تو چه؟
تو : کارهای بیهوده
من:رابطه ما تمام شده؟
تو:دوستیم.
من: قبلا چه بودیم؟
تو: ..سکوت
من: چرا ؟
تو: میترسم
من:از چی؟
تو : از این حست و عاقبتش
من : چرا؟
تو: تو نمیترسی؟
من: نه.من فقط از خدا میترسیدم، که حالا دلیلی برای ترس نمیبینم
تو:..سکوت
من: حسم را تعدیل میکنم.ابراز نمیکنم.
تو:..سکوت
من...سکوت
تو:..سکوت
وسکوت تو پایان رابطه
اینبار فرق میکند
اینبار تمام شماره هایت را پاک کردم.
اینبار در تمام اپلیکیشن های موجودم که بُلد بودی تو را حذف کردم.
من پس از این محاوره و حذف تو مراسمی گرفتم.خودم را باخاطراتت ، با عشقت ،به گورستانی همین حوالی تشییع کردم، روضه خواندم و به خاکسپردم، خودم را که خواستم دفن کنم دلم سوخت، تکانش دادم بلکه زنده شود، گفتم بمان شاید بهترش را یافتی ، شاید خودِ نامردش بازگشت، شاید بعدها فهمیدی که بخاطر خودت این کار را کرده، شاید او هم دلتنگ تو باشد،
شاید،
شاید،
ولی تکان نمیخورد
مُرده بود.
میفهمی مرده بود.
به خاکسپردمش.
باز گشتم برایش حلوا پختم . قرآن خواندم و سوگواری کردم برای خودم و خاطراتت.. شام غریبان گرفتم.
سیاه برتن کردم واکنون عزادارم.
تو خوش باش
تو بمان و برای دیگری خاطره بساز و باز آدم بکش و بی رحمی کن.من که مُردم.
سر خم می سلامت
شکند اگر سبویی
(به عنوان داستان دقت شود)
✍مریم صدر
#ترس#پایان#عشق
برچسب:
نویسنده: نرگس اسماعیلی