خرید بک لینک
دیشب که با تو چشم بستم در خیالم، با توچشم گشودم در خوابم .
شنیدم دوستم گفت : جای تو بودم لحظه ای درنگ نمیکردم ، بله را میگفتم.بعد شنیدم دخترکی گفت: چه عروس زیبایی شدی !
با لباسی که عروس نبود،چشمانی که اشکِ عشق درَش شعله میکشید و بغضی که مخفی بود روبروی تو نشسته بودم ، در اتاقی که نه اتاقِ اکنونِ تو بود ونه من،گفتی : باور کن که تمام شد دوری بغض نکن، اما بغض داشتم، چرایَش را هم نمیدانستم واکنون که رویایم را مینویسم هم بغض و اشک همچنان همراهمند، دیدم کنار هم نشستیم و عاقدی که نمیدیدم خطبه ای خواند، سکوت بود وبعد کِل کشیدن حضاری که نمیدیدم و باز به همان اتاقی که نه اتاقِ اکنون توبود ونه من رفتیم، یکی که نمیشناختمش گفت: مراقب پسرم باش، با لباسی که عروس نبود و چشمانی که اشک عشق درش شعله میکشید و بغضی مخفی بسویش نگریستم و با کلامی که در لبانِ قفل شده ام محبوس شده بود گفتم: جانِ من است او ...
رو بروی هم در اتاق بودیم که گفتی: مگر دلتنگم نبودی؟ پس معطل چه هستی؟
گفتم معطلِ بسته شدنِ دَر.در بسته شد تا توانستم تورا خواندم، نگریستم ،من تو را جرعه جرعه نوشیدم و تو مرا...
بی حسِ گناه و بی اضطراب...

✍#مریم_صدر

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:18

صفحه بندی