غمگین بود .
تعارض چشم و لبش فاحش بود.
لبش خندان و چشمش نالان.
گفتم سرریز شو، بگو، سبک شو.
بی درنگ ریخت، اشکش ، قطره های ناب و زلال از چشمان سیاه فرو می افتاد ، تند تند و بی وقفه.
سکوت کردم .
دقایقی براین منوال گذشت .بعد از مدتی با صدای لرزان گفت کاش باخودش حرف میزدم.
گفتم اکنون من ، او هستم.بگو هرچه میخواهی.تصور کن خودِ خودش هستم.بگو .
گفت : سلام
گفتم سلام عزیزم.
گفت : او که انقدر راحت عزیزم بذل نمیکند، مثل خودش باش
گفتم : چشم، سلاام.
گفت:
دلم برایت تنگ شده، بی مهرِ عزیزم.دلم برایت پَر میکشد، بیمهرِ قشنگم.دلم هوایت را دارد، بیمهرِ مهربانم.چقدر انتظار بکشم؟ اینهمه ترس برای چیست؟ من تو را هر نفس تمنا دارم.تو هم که همین ادعا را داری پس چرا اینهمه دور باشیم؟من بی تو رو به زوالم ،نمیبینی؟ رو به انقضایم ،نمیبینی؟ دلتنگم، نمیبینی؟ آشفته ام ، نمیبینی؟ در به درم، نمیبینی؟
اینها را همه میبینند ، تو چرا نمیبینی؟ درمانم تویی نمی دانی؟
اشکش بند نمی آمد ، هق هق میزد .
گفتم : من نمیتوانم او باشم، شرمنده ، او بودن یا دلِ سنگ میخواهد یا عقل فراتر از من، من هیچکدام را ندارم.اگر من او بودم با این عبارات از عشقت جان به جان آفرین تسلیم مینمودم، فی الحال صبر کن و اشک بریز ، بشارت برتو که از صابرانی.
همچنان که قطره های درشتِ اشک پی در پی ، جوی وار از چشمانش سرنگون میشد گفت دلم تنگ است، میفهمی؟
واشک های من هم جوی دیگری تشکیل داد و هر دو در سکوت فقط گریستیم.
#اشک_جوی_دلتنگی
✍مریم صدر
برچسب:
نویسنده: نرگس اسماعیلی
تاريخ: جمعه
10 آذر
1396 ساعت: 15:18