خرید بک لینک
شاید در آینده خیلی دور
در آن روزهایی که خیلی بزرگ شده باشم،
آن زمانی که نوه ها و عروسها و دامادهایم دورم جمع شوند و از خاطرات گذشته ام بپرسند،آن روز از لابلای ورق پارهای نیم سوخته و خاک گرفته ی ذهنم تو را بیرون بکشم، تو را ولبخندهایت را، تو را و خاطرات مدفونت را . نمیدانم آیا منِ مدفون راهم بتوانم بیرون بکشم ؟ یا در آنهنگام دیگر پوست و استخوان و همه اعضاء جوارح احساسم خاکستر شده و از آن لاله روئیده؟
نمیدانم .
شاید تو سایه ای باشی آنروز در ذهنم..
شاید نسیم خنکی باشی لابلای موهایم، درست همانجا، زیر اثر انگشتانت..
شاید آهی باشی بر سینه ام ،درست همانجا، آنجایی که بوییدی و گفتی بو کنم زیر گلویت..
شاید هم همان ورق پاره ها باشی، آرام آرام تو را بیرون بکشم، با ملاحظه..بگویم این بود آنکه روزی دلو دین و عقل و هوشم را به باد داده بود..
این بودآنکه ذرات قلبم را برد و هرگز پس نداد..
این بود آنکه عشق را با او تجربه کردم و نفهمید چه کشیدم..
این بود آنکه آرام آمد و خرابم کرد و رفت..
این بود که ضربان قلبم را بهم ریخت
این بود..
بود..
کم بود..
آرامنگاهش کنید قاتلِ مرا
آرام، حساس است..
به سکوتش نگاه نکنید، یکباره چنان پرپرتان میکند که نفهمید داستان نابودیتان چه بود.
آرام..
بعد آنها که متحیر از رفتارم بهت زده نگاهم میکنند، میگویند: تا کنون چرا نگفته بودی؟
من میگویم: آیا شما هر لحظه که نفس میکشید را اعتراف میکنید؟
من تمام این سالها چه را باید میگفتم؟ نفس کشیدن؟
من مدفونِ غریبی بودم که راه میرفت و میخورد و میآشامید و فرزند میپروراند...زیستن با او در مزار خاطرات چیزی نبود که بشود اعتراف کرد..
بعد یکباره باد ورق پاره های نیمسوخته و خاک گرفته را دستخوش هیجان میکند و ذره ذره پخش میشوی در نفسهایم و بعد چشمم را میبندم و تو را حس میکنم و لمس انگشتانت در لابلای گیسوان پریشانم را.


شاید....
#ورق_پاره_خاطرات_نیمسوخته

✍مریم_صدر

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 10:10

صفحه بندی