خرید بک لینک


جنازه ها هم حرف میزنند
مکالمات ذهنی ام تمام نشدنی اند.
خسته شدم از اینهمه گفتگوی کذایی
هم میگویم و هم میگویم
بجایم و بجایش
_سلام
_سلام
_خوبی؟
این دفعه در جوابش سکوت میکنم حتما
قطعا تا چندساعت جواب نمیدهم، شاید دلم خنک شود، نه ، زود میگویم: چه خوبی؟نه، میگویم: به خوبی شما، نه، اه ..میگویم: معمولی ام، این خوب است مثل جواب خودش،....نه، من که معمولی نیستم، من بدم من افتضاحم من بدحالم، اینهاراهم که نمیتوانم بگویم
خدا یا من کِی به زندگی طبیعی بازخواهم گشت؟
خدایا من که هیچ شماره ای از او ندارم، او هم که پیش قدم تماس و پیامی نمی شود، دلش تنگ نشده؟ چقدر بی احساس، چقدر سررررد، اه اه، همان بهتر که اصلا برود....خدا از دلم بشنود...
امروز یکی را دیدم شبیهش در ماشینی نقره ای شاد بود میخندید، همانگونه که او بود، دندانهای ردیف و زیبا و چشمهای مست، یکی کنارش بوود شاد و مدهوش و خندان، قلبم ایستاد چشمم دنبال ماشین راه کشید اشکم بند نمیامد، خودش نبود مطمئنم ولی این حق را برای همزادش هم قائل نیستم که کنار کسی باشد ، آنهم انقدر شاد.
خدایا کِی؟
فکر کنم وقتی مینویسد سلام که من کلا فراموشش کرده باشم.
پس تا مرگم نمینویسد؟
فعلا محاوره ها ادامه دارد.
هنوز نمیدانم جواب سوالش را چه بدهم..خوبی؟
بگویم:من که دفن شدم شما چطوری؟
_باز شروع کردی؟
_بله من فقط شروع کردن بلدم ولی تو فقط پایان دادن بلدی
_ ای بابا
وباز قطعا سکوت خواهد شد..
پس اینهاراهم نمیگویم
در جوابش لال میشوم تا ابد.
اصلا ولش کن میگذارم به تناسب احوال ان زمان یجوابی میدهم.شاید ان روز که گفت سلام، نوه داشته باشم.شاید هم بر مزارم گفت سلام.شاید هم بعد از مرگ اولین نفری که به خوابش روم او باشد.در خوابش حتما حتما حتما او را خواهم بوسید...یک دلِ سیر...

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 10:10

صفحه بندی