خرید بک لینک

امروز از نزدیک آتشنشان دیدیم.تجربه جالبی بود ولی اگر این تجربه را کسی در زندگی نداشته باشه از نظر من اصلا چیزی را از دست نداده.
امروز یک بسته سفت و محکم در ذهنم گشوده شد.البته اصلا دلم نمیخواد بسته های اینچنینی دیگر ذهنم هم باز بشه. بچه ها خواب بودند.من مشغول خواندن کتاب عقل واعتقاد دینی نوشته مایکل پترسون و دوستان...ترجمه احمد نراقی...رسیده بودم به مسئله شرور در عالم که قبلا هم درس گفتارهای آرش نراقی را در این باب مفصل گوش داده بودم.یکباره حس کردم یکی از این شرور دامنگیرمون شده ، صدای مهیب انفجار و بعد صدای هُر هُر آتش، ، به ناگاه پریدم دم پنجره، کاملا فراموش کرده بودم که معتقد به حجاب هستم، از همسایه که در حیاط، مضطرب، این طرف اونطرفو نگاه میکرد پرسیدم چی شده گفت منزل همسایه بقل تون آتش گرفته ، دود رو میدیدم و بویش محسوس بود، گاز پیکنیکی همسایه ترکیده بود.تنها چیزی که به ذهنم رسید بچه هام بودن با صدای بلند صداشون کردم، طفلک ها مشوش پریدن رنگشون زرد شد گفتم وقت گریه نیست فقط کفش بپوشید، خودمم چادر جلو بسته مشکیمو برداشتم و مقنعه مشکی هم الحمدلله دمِ دست بود ، گاهی شلختگی هم مزایایی داره، کم مونده بود در روهم باز بذارم، خداروشکر کلید خودشو نشونم داد برش داشتم و بی حجاب فرار کردم تو راه پله دنبال بچه ها، تومسیر چندتا از همسایه هارو دیدم البته ایشالله اونا منو ندیدن ، ولی در حال پوشیدن مقنعه به دم در حیاط رسیدم و چادر رو توفیق پیدا کردم تو خیابون در محضر عموم همسایگان سَرَم کنم، بچه هامو بقل کرده بودم و فقط می بوسیدمشون ، انگار منتظر بودم ساختمان بترکه، ظرف مدت دو دقیقه همه این اتفاقا رخ دادو اتشنشانی رسید، چندتا از شیشه ها ریخته بود تو حیاط، پسر همسایه امد و گفت اتش خاموش شده، تازه به خودم اومدم و یادم افتاد گوشیمم حتی با خودم نیاوردم، به خودم اومدم و دیدم چقدر مضطربم و چقدر خام، چقدر ترسو،فقط فکر خودمو بچه هام. خونه وپول و موبایل و زندگی و هرآنچه بود برای من در یک لحظه از کمترین اعتبار هم برخوردار نبودند. هنوز دود از پنجره دیده میشد وتکه های شیشه میریخت.خیالم از انفجار راحت شده بود تنهایی برگشتم ، تو راه پله بوی دود شدید بود، فقط ی شلوار برای پریا که با شلوارک بیرون کنار علی بود و موبایل و پول و کتاب رو برداشتم وسریع اومدم بیرون.نمیدونم انگیزم از انتخاب اینها چی بود ولی وقتی رسیدم حیاط اتشنشانها در حالیکه برای پریا و علی شعر خونده بودن و خندونده بودنشون ، رفته بودن.همسایه ها هم متفرق شده بودن.خطر رفع شده بود.
ومن دائم فکر میکنم خیلی نکته در این تجربه بود که باید بشینم ودونه دونه دربیارم . شاید اینهمه ترس بخاطر پیش فرضهای بدِ این مدت باشه.اتشسوزی ساختمان پلاسکو ، حمله داعش، و صدهاخبر جانسوز که هر روز باهاش مواجهیم، به نظرم ترسم بخاطر این پیش فرضها بود وگرنه واقعا خیلی نباید میترسیدم.
✍مریم صدر

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 10:10

صفحه بندی