خرید بک لینک
نمیشود دل بکَّنَم..
در هر اپلیکیشنی که میچرخم و کانتکتهایم را میبینم یک طوری بُلد شده که یکباره دلم آشوب میشود.
همه یک طرف هستند، او یک طرف.
همه آدمهای اطرافم از دوست و اشنا و فامیل نسبی و سببی و همکارو همکلاس و غیره...همه در یک کفه ترازو هستند و او به تنهایی در کفه ای دیگر...شاید حتی کفه اش سنگینتر..
شنیدن صدای ضربان قلبم چیزی نیست که بتوانم نادیده بگیرمش..این صدای عشق است صدای دیوانگی..همواره میخواهم به جرگه ی عقلا بپیوندم ولی دراین کار ناتوانم...شاید بهتراست به بخش روانی مراجعه کنم..حسی که هرگز تجربه نکرده ام...
بعداز حدود ۱۰ ..۱۱ روز بیخبری دلم را به دریازدم و تماس گرفتم.

لبخند زیبایش را میتوانستم با تمام سلولهای بدنم بشنوم. همه تن گوش شدم چشم شدم..دیدم و شنیدمش .
ساده نبود.ولی شجاعتم راجمع کردم و حرفم را گفتم ..سرت را درد نیارم..فعلا بخیر گذشت. علی الحساب ظاهرا انقدر دلبسته هستم و هست که بشود ادامه داد...او برای من آدم ترین، انسان است حتی با خواسته های جسمانی اش. برایم انتهای انسانیت است.من دوست داشتنش را دوست دارم.حس عجیب وابستگی ای که هرگز تجربه نکردم.دائما از وابستگی بیزار بوده ام ولی اکنون این وابستگی زیباترین حسِ دنیاست برایم..نفسَم وابسته به حضورش و ضربانِ قلبم وابسته به کلامِ عاشقانه اش که برایم بخواند:
جان هر زنده دلی زنده به جانی دگر است
سخن اهل حقیقت ز زبانی دگر است.

✍مریم صدر

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 16:37

صفحه بندی