ونمیدانم
چه حس غریبی است ...
رقابت؟
حسادت ؟
غبطه ؟
هرچه هست خوب نیست..
ترحیح میدهم مسیر زندگیم را
پله پله بدون وقفه ونه حتی دوپله یکی طی کنم...دوست دارم در هر پله خوب پله را ببینم و درک کنم و بدون معطلی بیهوده بر فراز پله بعدی موفقیت را جشن بگیرم و از آنجا به پله بعد...اگر دوپله یکی شود لذت یکی را از دست خواهم داد....سرعت برای چه ؟
چه چیزی در انتهای پله هست که باید بخاطرش لذت لحظه هایم را بدهم ؟؟؟
موفقیت ؟؟؟
تایید دیگران؟
کدام دیگران؟همانهایی که که از دیدن هر پله عبورم رنج دیدند و اگر توان داشتند همین چندپله راهم پرتم میکردند؟؟؟؟
تاییدشان ارزش است؟؟؟مسابقه است زندگی ؟
بین کی با کی ؟بر سر چی ؟
اگرهم باشد بین منو خودم است
برسر لذت بیشتر از لحظات
برسر یک لحظه بیشتر کودکم را بوسیدن و بوییدن...برسر یک لحظه بیشتر خندیدن...برسر یک خط کتاب با فهم بیشتر خواندن...برسر یک لحظه حضور بیشتر...
اگر مسیر را بشناسم و پله ها را بلد شوم میفهمم که من در این مسیر تنهایم ....کسی نیست تا رقابت و حسادت و حتی غبطه ای در کار باشد
بیرون از من کسی نیست...
خودم با خودم در رقابتم...
پس میخندم و مینوشم و میبالم از این حال
که بر پله بعدی نشوم زارو گرفتار...
شوم خرم و خوشحال....
باید رفت...
پله پله باید رفت ...
تا ملاقات خدا....
پنج شنبه
1:00بامداد
15/7/95