خرید بک لینک

جمعه حدودا بعد از غروب یک شب بهاری بود...

تاریخ 30/1/94 .....حوالی 9 شب سرو صدای زن وشوهر واحد پایینی رو شنیدم...مضطرب شده بودم ...من وبچه ها تنها بودیم ...به خانم همسایه روبرویی گفتم تا اگر میتونه بره ببینه چه خبره...
به نظرم میومد باید کسی مداخله کنه...
ولی اونم تنها بود..
بعداز اون.... دعوا ارام شد
بعد از یک ساعت ونیم...وقتی که بچه هام خوابیده بودند وما داشتیم باهم اولین قاشق غذامونو میخوردیم....دوباره جیغ وداد بلند شد....این دفعه مطمئن بودم کسی کشته شده...بچه هاروکه خواب بودن به خانم همسایه سپردیم ودوتایی رفتیم پایین...
.
.
بله...با صورتی کبود...بدنی که خون در پشتش ته نشین شده بود مواجه شدم...همسرو دخترو نوه اش همزمان جیغ میزدند...اونهارو ارام کردم از منزل به اورژانس تماس گرفته بودم...نبضشو گرفتم..
.بدن سرررررررد
.
.صورت سیاااااااه
.
دستها خشششششک
.
وهیچ اثری از حیات یافت نمیشد...
همسرم به سفارش تلفنی اورژانس ماساژ قلبی دادش
.
.ولی هردومون میدونستیم بیهوده اس ....
.
.مرده بود.....
.
ان مرد....مرد...
ان شب نمیترسیدم..
.اصلا...
اما چندروز بعد که به حال وروزش وچهره کبودش..بدن سردو بی روحش فکر میکردم..سراسر وجودم ترس بود.....
ترس...شب حادثه به خودم میبالیدم که نمیترسم ودر اتاقی تنها با مرده ای میتونم بمونم....
اما...
بعدا ........
ترس چیز عجیبیه...
فکر میکردم یعنی اون زمان که مابالای سرش بودیم حقیقت وجودش اونجا حضور داشت....؟چطور انقدر نابیناهستیم...
.
.
از چی میترسیدم...نمیدونم...
.

هرچه ذکرو دعا بلد بودم خواندم...آرامتر شدم...
چیز وحشتناکی که ازارم میداد این بود که...چرا وچطور مرد؟چطور...؟ان صداها....
ان جیغ ودادها...
هنوزهم علت مرگ معلوم نشده...
وحشتناک تر از ترس ،عصبانیته که انسان را به چنان مرزی از جنون میرسونه که به همه که هیچ...به خودش هم رحم نمیکنه ..
.الان دیگه اون همسایه ها نیستن ولی خاطره خشمشون در خاطر من مونده....
.
وقل رب اعوذ بک من همزات الشیاطین
واعوذبک رب ان یحضرون
اعوذبالله من الشیطان الرجیم

برچسب: نویسنده: نرگس اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 9:25

صفحه بندی