میگفت:
بیتابم
بیقرار
هردم و هر لحظه افسوس از دست دانش بر دلم سنگینی میکند
رفت که رفت ..
آنهمه خاطره ..
آنهمه دوستت دارم ..
آنهمه تا آخرِ عمرتورا دوست خواهم داشت...
آنهمه عزیزم...
همه راگذاشت و رفت ..
بایک خدانگهدار پایان قصه به تلخی تمام شد؟
غمگینم از اینهمه سردی...
از اینهمه بیمهری ...
باور نمیکنم. دروغ گو نبود. اهل کتاب بود. تحصیل کرده بود. دروغگو نبود.
چطور آنهمه را دروغ میگفت یا الان که رفته دروغ است؟
کاش رفتنش دروغ باشد..
کاش روزی خودش بازگرد..
کاش دوباره صدایش در گوشم طنین انداز شود...
عاشق آن میمی بودم که به آخر نامم می افزود ، ....
کاش، کاش ، کاش
این مرگ تدریجیست..
کابوس است...
کاش خواب بود و بیدار میشدم وهنوز مشعوف بودم.
✍مریم صدر
برچسب:
نویسنده: نرگس اسماعیلی
تاريخ: دوشنبه
22 خرداد
1396 ساعت: 16:37