وبلاگ شخصی مریم سادات صدر

متن مرتبط با «گفت» در سایت وبلاگ شخصی مریم سادات صدر نوشته شده است

می گفت ۲۰

  • نیلوبلاگ

    غمگین بود .تعارض چشم و لبش فاحش بود.لبش خندان و چشمش نالان.گفتم سرریز شو، بگو، سبک شو.بی درنگ ریخت، اشکش ، قطره های ناب و زلال از چشمان سیاه فرو می افتاد ، تند تند و بی وقفه.سکوت کردم .دقایقی براین منوال گذشت .بعد از مدتی با صدای لرزان گفت کاش باخودش حرف میزدم.گفتم اکنون من ، او هستم.بگو هرچه میخواهی.تصور کن خودِ خودش هستم.بگو .گفت : سلامگفتم سلام عزیزم.گفت : او که انقدر راحت عزیزم بذل نمیکند، مثل خودش باشگفتم : چشم، سلاام.گفت:دلم برایت تنگ شده، بی مهرِ عزیزم.دلم برایت پَر میکشد، بیمهرِ قشنگم.دلم هوایت را دارد، بیمهرِ مهربانم.چقدر انتظار بکشم؟ اینهمه ترس برای چیست؟ من تو را هر نفس تمنا دارم.تو هم که همین ادعا را داری پس چرا اینهمه دور باشیم؟من بی تو رو به زوالم ،نمیبینی؟ رو به انقضایم ،نمیبی...

    ادامه مطلب
  • میگفت ۲۱

  • نیلوبلاگ

    دیشب که با تو چشم بستم در خیالم، با توچشم گشودم در خوابم .شنیدم دوستم گفت : جای تو بودم لحظه ای درنگ نمیکردم ، بله را میگفتم.بعد شنیدم دخترکی گفت: چه عروس زیبایی شدی !با لباسی که عروس نبود،چشمانی که اشکِ عشق درَش شعله میکشید و بغضی که مخفی بود روبروی تو نشسته بودم ، در اتاقی که نه اتاقِ اکنونِ تو بود ونه من،گفتی : باور کن که تمام شد دوری بغض نکن، اما بغض داشتم، چرایَش را هم نمیدانستم واکنون که رویایم را مینویسم هم بغض و اشک همچنان همراهمند، دیدم کنار هم نشستیم و عاقدی که نمیدیدم خطبه ای خواند، سکوت بود وبعد کِل کشیدن حضاری که نمیدیدم و باز به همان اتاقی که نه اتاقِ اکنون توبود ونه من رفتیم، یکی که نمیشناختمش گفت: مراقب پسرم باش، با لباسی که عروس نبود و چشمانی که اشک عشق درش شعله میکشید و بغ...

    ادامه مطلب
  • میگفت ۱۹

  • نیلوبلاگ

    نشسته ام گوشه اتاقمرور میکنمهرلحظههر کلامهر حرف از حروفی که از لبانش خارج شد رامرور میکنم کوتاه سخنانی که به ندرت وسختی ازاوجاری شدمرور میکنم لحظاتی که دل در دلم نبود تا بر سر در گوشی اندرویدم بنویسد ، عشق ایز تایپینگ.مرور میکنم کلیپی از شعر که برایم فرستاده بوداگر به باده مُشکین دلم کشد شایدکه بوی خیر ز زهد و ریا نمی آیدجهانیان همه گر منع من کنند از عشقمن آن کنم که خداوندگار فرمایدچندین بار شنی...

    ادامه مطلب
  • می گفت ۱۷

  • نیلوبلاگ

    هرچقدر هم که عاشق باشم بیش از این از عزت نفسم مایه نخواهم گذاشت.تو به مثابه جلادی شدی که لحظه هایم را سرمیبُری.پیر شدم در فراقت.حتی تلاشی برای کوتاه کردن این فاصله از تو ندیدم.اگر ذره ای دوستم داشتی منی را که مملو از عشق بودم به منِ مملو از خشم بدل نمیکردی.تو شکنجه گر خوبی هستی شغل جدیدت مبارک.شکنجه روحی به مراتب دردناکتر است.شکنجه کن این روح خسته را. ولی بدان دیگر التماست نمیکنم.بدان که در زمره فراموش شدگان قرار خواهی گرفت.جایگاهت را از دست دادی.میبینم روزی را که تقلا کنی و دست وپا بزنی برای برگشت به جایگاه قدیمت ولی افسوس که برگشتی نخواهدبود.لا اقل تاکنون چنین بوده.هرکه را از قلبم راندم دیگر...

    ادامه مطلب
  • میگفت ۱۸

  • نیلوبلاگ

    ممنونمبسیار ممنونمکمک بزرگی به من کردیبا بی توجهی ها و بی مهریهایت کمکی کردی که هزاران کتاب در باب اخلاق ناپسند مردان نمیتوانست به من بکندچنان کمکی کردی که هیچ مشاوری نمیتوانستهیچ درس معارف و دانش خانواده و آئین زندگی ای نمیتوانست مرا از منجلاب دروغین عشق بیرون بیاورد.ولی تو به تنهایی این کا را کردی.من را از منجلاب بیرون، کشیدن که نه، بیرون انداختی.چنان محکم که صدای خُرد شدن استخوانهایم را شنیدم.چنان انداختی که مطمئنم تا مدتها بلند نخواهم شد .چه برسد به عاشقی.من مادام العمر عاشق نخواهم شد.نفرین به تو و عشق و خالق چنین عشقهای دروغین، مرگ بر هرآنکس که عاشقی را سراب ملت کند و به بازیچگی ملت هر هر...

    ادامه مطلب
  • می گفت ۱۳

  • نیلوبلاگ

    خودم آمد به سراغم در خوابگفت از وقتی مُردم چطوری؟چه میکنی؟مانده بودم چه بگویماشکم آمدگفتم تو بگو چطوری؟تو و خاطراتش باهم در یک مزار دفنیدباهم چه میکنید؟گفت عشق و حالمرگ با خاطراتش هم شیرین استدر عالم مرگیدن که شب و روز و لحظه و ساعت نداریم، من و خاطراتش دائم باهمیمگفتم ولی من سرگردانمبی توبی اوبی ...

    ادامه مطلب
  • میگفت۱۴

  • نیلوبلاگ

    جنازه ها هم حرف میزنندمکالمات ذهنی ام تمام نشدنی اند.خسته شدم از اینهمه گفتگوی کذاییهم میگویم و هم میگویمبجایم و بجایش_سلام_سلام_خوبی؟این دفعه در جوابش سکوت میکنم حتماقطعا تا چندساعت جواب نمیدهم، شاید دلم خنک شود، نه ، زود میگویم: چه خوبی؟نه، میگویم: به خوبی شما، نه، اه ..میگویم: معمولی ام، این خوب ...

    ادامه مطلب
  • میگفت ۱۵

  • نیلوبلاگ

    هرچقدر بنشینم و به عکست زل بزنم دراحساسم توفیر نمیکند.این روزها قلبم برایت نمیتپداین روزها سردیِ خاصی نسبت به تو دارمسردی شبیه نفرت.بیخود نخندعکس های نمایه در اپلیکیشنهایت را رنگ برنگ تغییر مدهدیگر لبخندت برایم دلربایی نمیکندوقتی لبخندت را برمن دریغ کردی دیگر از دورهم برایم فریبا نیست.من و خاطرات مد...

    ادامه مطلب
  • میگفت ۱۶

  • نیلوبلاگ

    شاید در آینده خیلی دوردر آن روزهایی که خیلی بزرگ شده باشم،آن زمانی که نوه ها و عروسها و دامادهایم دورم جمع شوند و از خاطرات گذشته ام بپرسند،آن روز از لابلای ورق پارهای نیم سوخته و خاک گرفته ی ذهنم تو را بیرون بکشم، تو را ولبخندهایت را، تو را و خاطرات مدفونت را . نمیدانم آیا منِ مدفون راهم بتوانم بیر...

    ادامه مطلب
  • میگفت۱۰

  • نیلوبلاگ

    ای وای من..هر ذره ی اندامم در تماس اندامت چنان مست شد که هرلحظه در فراغت فریاد میزند و تو رامیخواند،گرمای تنت را طلب میکند.مدام بازخواستم میکند که کجاست گرما بخشم.؟ احساسم با نگاهت چنان پُر گشت که خالی کردنش جزء امور محال گشته، دائم نگاهت را طلب میکند و بازخواستم میکند که کجاست غنی سازِ وجودم؟گوشم ب...

    ادامه مطلب
  • میگفت ۱۱

  • نیلوبلاگ

    شب، صبح میشود و تووووووصبح،شب میشود و توووووووهمچنان صامتیروزی فراموشت خواهم کردوآن روز روزی خواهد بود که انقدر بزرگ و قوی شوم که از هر مردی وارسته شومفعلا وابسته اموابسته و دلبستهولی بزرگ خواهم شدانقدر که تو برایم کوچک شویمثل تمام آنانکه اکنون برایم کوچکندوتنها آرزوی لحظه ای با من بودن را دارندبزرگ...

    ادامه مطلب
  • می گفت ۱۲

  • نیلوبلاگ

    چه محاوره تلخی داشتیم آخرین بار..بعداز ۱۰،۱۲ روز بی خبری و طبق معمول دلخوری.من:سلامتو: سلاممن: خوبی؟تو : معمولی ام، تو چطوری؟من: هنوز مضطربی؟تو : اینروزها چه میکنی؟من : روزمرگی ، تو چه؟تو : کارهای بیهودهمن:رابطه ما تمام شده؟تو:دوستیم.من: قبلا چه بودیم؟تو: ..سکوتمن: چرا ؟تو: میترسممن:از چی؟تو : از ...

    ادامه مطلب
  • پایان قصه میگفت ۵

  • نیلوبلاگ

    بگو آخر داستان را بگو، رنگ رخساره ات که چندان گویای سرخوشی ات نیست.گفت:( آاااه...دلهره های پی در پی.آن چهره ی دلربای فرهیخته کم کم تغییر میکردبه مترسک عذابی شبیه میشد که نبودش غصه و بودنش اندوه گناه بود.تصورم درباره ی آدمیتش اشتباه بود.توقعاتش ...دوست دارم بگویم انسانی بود ومن اشتباه کرده بودم که فر...

    ادامه مطلب
  • میگفت۶

  • نیلوبلاگ

    میگفت:بیتابمبیقرارهردم و هر لحظه افسوس از دست دانش بر دلم سنگینی میکندرفت که رفت ..آنهمه خاطره ..آنهمه دوستت دارم ..آنهمه تا آخرِ عمرتورا دوست خواهم داشت...آنهمه عزیزم...همه راگذاشت و رفت ..بایک خدانگهدار پایان قصه به تلخی تمام شد؟غمگینم از اینهمه سردی...از اینهمه بیمهری ...باور نمیکنم. دروغ گو نبود...

    ادامه مطلب
  • هرگز(در پاسخ به نوشته ی دوستی است که نشان از افسردگیِ ناشی از یک بی وفایی داشت) بیربط به میگفت ۶

  • نیلوبلاگ

    نه ،هرگز ،وابسته به غیر،هرگز.نه..دختر یعنی نبض حیات.یعنی بمبِ احساس..یعنی گنجینه ی عشق الهی..یعنی توانمندی های نایاب..یعنی آغوش پاک برای کودکان قدو نیم قد که مامنی جز او ندارند..دختر یعنی بوی عشق..یعنی آمال و آرزوهای یک مردِ زندگی که با عشق او هر لحظه را سپری میکند تا به آشیانه ی آرام قدم بگذارد.آن...

    ادامه مطلب
  • میگفت ۷

  • نیلوبلاگ

    نمیشود دل بکَّنَم..در هر اپلیکیشنی که میچرخم و کانتکتهایم را میبینم یک طوری بُلد شده که یکباره دلم آشوب میشود.همه یک طرف هستند، او یک طرف.همه آدمهای اطرافم از دوست و اشنا و فامیل نسبی و سببی و همکارو همکلاس و غیره...همه در یک کفه ترازو هستند و او به تنهایی در کفه ای دیگر...شاید حتی کفه اش سنگینتر..ش...

    ادامه مطلب
  • میگفت ۸

  • نیلوبلاگ

    چطور سکوت کنم؟معروفم به گفتناز قول من میگویند که میگفت:....من اکنون بخاطرِ مشغله ات سکوت کنم،ندای درونم را چه؟نمیشنوی؟انقدر دوری...؟من که هر لحظه تو را میخوانم...من که هر شب درآغوش تو چشم میبندم و صبح با بوسه های تو چشم میگشایم و در تخیلم که نه، در واقعیتِ حیاتم تو حضور داری....من؟من چگونه ساکتی هست...

    ادامه مطلب
  • میگفت ۹

  • نیلوبلاگ

    غمگینمافسردهدلهره امانم را بردهحالم خوب نیستبدون تو تاب زندگی ندارمکاش کمی درک میکردیاولین و آخرین عشقم!عشق را با تو تجربه کررمچقدر بی موقع حضور یافتی کنارمبزرگترین امتحان زندگی ام!کاش قلم پایم شکسته بود و به آن دانشگاه دور نیامده بودمدلتنگتم ترسوی بی مهرمکاش میفهمیدیکاشمن بدون تو چکنم؟زندگی برایم ب...

    ادامه مطلب